ܓܨஜ رویای زندگی ஜܓܨ
اندوه مرا بچین ،که رسیده است... نزدیک آی،تا من سراسر((من))شوم
جسم خسته مردی در نوسان سایه ی درخت تاب میخورد بانگ ذکری که به لب داشت انگار،خود موسیقی داوودی بود با نوای نفسش درس آسودگی میداد به امواج پریشان زمان و چه معصومانه!عشق از زمزمه اش جاری بود چشمهاش،دیباچه ای از آرامش دستهاش،ناخداگاه به خاک نقشه ی فتح آسمانها را گلدوزی می کرد همچنان محو تماشای وجودش بوم من را دید باز هم چون باران بر وجودم بارید گفت اسرار نهانی با من حاصل عمر و جوانی با من چشمهایم را شست،آسمان را دیدم به من از باده ی پندش نوشاند،تا شوم چون اویی باده را نوشیدم دست رنجورش را بوسیدم پدرش نامیدم سروده شده در26/6/88 امروز که خود را درآینه زمان دیدم و بر چروکهای فرتوت ذهنم دست مالیدم یادم آمد روزگار دبستان را آن زمان که جولان میداد بوی چوب مداد در فضای کلاس و آب می انداخت عکس انار درون کتاب،دهانم را صداقت و پاکی آنوقتها،سرمشق دلها بود یاد آن روز و شبها که آب و بابا نوشتم به خیر طفلکی آن بغل دستیم که بابا نداشت مدادش جای سرمشق،نقش غم میزد! چه دیرمی گذشت ثانیه ها به امید رسیدن ساعت ورزش ساعتی که خود از ثانیه ای کمتر بود چه آتشها که نمی سوزاندیم و ناظمی که با حنجره ای از پولاد فریاد سکوت بر می آورد گاه غرشهاش از بلنترین کاج حیات فراتر می رفت نم نمک می رسید ساعت آخر آه آزادی،حسی که مرهم خستگیهایم بود و مدیری که همواره اسرافیل گون می رفت سمت زنگ به صدا که در می آمد صور،صحنه دیدنی تر بود هنگامی که اجساد خسته،برمی خواستند خستگی هاشان را،بر تن سنگ فرشهای راهرو می کوبیدند و رهایی را هلهله میکردند ولی امروز که آزادم،باز زنگ آخر چه زود میگذرد! سروده شده در ۱۰/۱/۱۳۸۸ نسبت شب و روز نامعلوم گاه تاریکم و گاهی روشن گاهی از عشق پُرم،گه خالی گاه از زمزمه ها سرشارم گاهی چون یک دروغ،پوشالی و تضاد است صنعت شعرم عمق دریاچه ی تنهایی من،قامت یک قلم است قلمم نیز سیاه است و سپید پشت این ابرهای وحشتناک آسمانیست پر ز نور و حضور و زمین جایگاه خستگی است مأمن ظلمت است و سردی گور بین عقلانیت و شیدائی،فاصله هجمه ی یک گمراهیست زندگی لحظه ای از واقعه ای شطرنجیست که در این واقعه خاکستری اعتدال،بی معنیست سروده شده در ۲۹/۱۱/۱۳۸۷ پشت هر واژه ای که میخواندیم در سایه ی واژهای فشرده ی شعرهات در حاله ی راز آلود نفسهات در همانجایی که دوست دارم هات،مستم میکرد همین چندی پیش واژه ای را دیدم نامش را پرسیدم گفت:(بی وفائی) تا مرا شیدا دید جامه ی اعتماد را پوشید عطری از مهر بر خودش پاشید و می از ساغر وجدان نوشید هدفش قلبم بود،اینرا فهمیدم دست بر پشت دست کوبیدم چشمهایم تر شد،حق من این نبود گرییدم کمی دورتر ز واژگان پلید در کانون وجودم عشق این فاحشه ی ولگرد،بساط گسترده تن خود را به حراج آورده! طفلی این دل که در غمت فرسود ملول گشته ام از اینهمه فراز و فرود فرار؟ نه چاره ای باید کرد گنجه ی خاطرات ذهنم را در پی ردپای آرامش،کاویدم در جوار رخدادهای کودکیم،پیدایش کردم خنده ای از از شیار لبهایم گذری کرد و باز خندیدم! و خدای خودرا که از او دور گشته بودم،چند باز هم اسمش را چون شعری در مناجات سحر گاهانم خواندم در انحنای کمان ماه،سُر خوردم،به زمین افتادم سجده هایم را دید عقل و هوش از سرم دوباره پرید سروده شده در ۳/۱۱/۱۳۸۷ در دلم غوغا بود خانه ام بر دوش ذکر پاهایم استواری با روحم راه میرفتم حس پرواز به عمق گلبرگ،انگار تا ابد مانا بود در ته کوچه ی احساس همانجا که سدر با طوبی رفاقت میکرد خدا را دیدم! و خودم را نیز از سیاهی خودم ترسیدم پاک شرمنده شدم پشت احرام سپید،چه رسوا بودم! تکیه بر درخت پشیمانی دادم،میوه اش را چیدم طالب جرعه ای از سبوی عفوش گشتم التماسش کردم گفت:بخشیدم سروده شده در ۱۴/۸/۸۷

