تبليغاتX
__|/_رویای زندگی_\|__

__|/_رویای زندگی_\|__

اندوه مرا بچین ،که رسیده است...    نزدیک آی،تا من سراسر((من))شوم.

ای همه مست ز عطر نفست

تو گل مینا را،هدیه دادی به چه کس؟

من که از باغ کل اکنون تردم؟

و زمین قلمم خورده ترک؟

کی توانم که سرایم از عشق؟

گشته تبعیدی شب،همه ی افکارم

جام مس را چه به انگور و شراب؟!

سرنگون از دنیا،رو به قبرستانم

ای همه مست ز عطر نفست

تو گل مینا را،هدیه دادی به چه کس؟

کوچه باغ شعرم،از طراوت خالیست

جوی آبش به تباهیست روان

ای همه بوی گِل و عطرِ چمن

با من از عشق بگو

تاتوانم روزی بازهم،بسرایم از تو

تا که لبریز شوم چون دریا

و تلاطم باشد،ذکر هر روز و شبم

ای که گلهای جهام در مُشتت

پر کن از عطر گل مینایت،دستهای پوچم

تو مرا لایق بوئیدن عطرش بنما

که در آغوش من سرگردان

جای گلبرگ لطیفش خالیست

جای گلبرگ لطیفش خالیست

 

+ نوشته شده در دوم مرداد 1387ساعت 7:30 بعد از ظهر به قلم عماد |


شهر در اوج سکوت

نه صدایی،نه چراغی،نه کسی

حاکم ثانیه ها،مست از جام شب است

تن رقاصه ی شب،جامه ای ظلمانیست

در فراسوی فلق،خانه ای نورانیست

چشم خورشید،انگار

به همین خانه نظر دارد و بس

همه ی حسّ من اکنون اینجاست

مست از عطر گل یاس در این شنزارم

کوچه داغ است ز سوزاندن عشق

زیر پا خاکستر!!

و زبان کوچه،معترف بر دردیست

شاخه ی یاس سپید

شده بازیچه ی دستان سترگ دیوی

دیدگانم خیره

و به دنبال گل یاس،اینجا

در فضای بن بست،عطر مظلومیتی مستوری

جای کفشی به در خانه چو مُهری،پر رنگ

روی در مسماری

ردّی از خون به روی کاه گِلِ دیواری

کودکان معصوم،همگی دلمرده

مرد خانه،پدری افسرده

دختری شانه به دست است هنوز

پسری عاشق وصل است هنوز

در قنوت همه این جمله طنین انداز است

که خدایا برسان روز وصال

 

                                                                سروده شده در ۱۳/۳/۱۳۸۷

+ نوشته شده در چهاردهم خرداد 1387ساعت 2:6 قبل از ظهر به قلم عماد |


   

عطر شناسي

عطر آميزه اي از روغنهاي اساسي، تركيبات معطر، ثابت كننده و الكل مي باشد. روغن هاي اساسي از طريق تـقـطـير گـلهـا، گياهان و علفها بدست مي آيد.اگر عصاره گيري ازطريق تـقطير مـيــسر نباشد توسط روغنهاي جاذب اين كار صورت مي گـيـرد مانند گل ياس.عصاره گيري توسط روغنهاي جاذب اساسا عمل استخراج توسط جذب مواد معطر بداخل موم و سپس استخراج و جدا سازي روغن بدبو توسط الكل ميباشد.

ادامه مطلبو حتما بخون<<


ادامه نوشته

+ نوشته شده در هفتم خرداد 1387ساعت 0:41 قبل از ظهر به قلم عماد |


در کنار کارون

مادری دوخته چشمش بر موج

دل دریایی مادر،زعطش بیتاب است

پلکش امّا سیراب

جسم مادر خسته

رگش از ضربه های نبض تهی

جای پایی فرتوت

می کند سنگینی،به تن ماسه ی نرم

اثر پینه به شن ناپیداست

ذهن شن درک حقیقت نتواند کردن

 

تخته سنگیست  در این نزدیکی

به توجه محتاج

با دو دست رنجور

می کشد دست نوازش بر سنگ

چین دامان پر از وصله ی خود

کند ارزانی او

و دل سنگ،جوان گشته ز تزئین گل دامانش

 

انتظار است اینجا،همدم لحظه ی تنهائی او

آه،دگر نیست اثر از پسری

که تن خانه به او محتاج است

و کنار ساحل،سر پارو گرم

به گدایی بوی پیرهنش

میکند رعشه ی امواج به دریا غوقا

چشم شور کارون

کرده افسون دل امواج روان

که سراپاست دریغ،وجود همه شان

کاش می فهمیدند،ز پسِ مرگ پسر

پر مرغابی حوض،به سیاهیست دچار

مادری واله و بی سامان است

   آخر او انسان است

         آخر او انسان است

                                                                 سروده شده در۲۴/۲/۱۳۸۷ 

+ نوشته شده در بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:37 قبل از ظهر به قلم عماد |


  

مرده امروز پرستوی سپید شعرم

روح افیون شده ام

به سقوط است دچار

و تو می گویی باز

سخن از اوج و سرور و پرواز؟!!

در سراپرده ی اشعار

دگر شوقی نیست

به چه انگیزه سرایم شعری؟

کودکی گشته ام از جنس ذغال

دگر از عشق نپرس

کاشی گنبد مسجد به رخم جاری نیست

من فقط در پی اندیشه ی خود درگیرم

پر ز سنگ است و خس و خار،مسیر

که همه تشنه ی بر پا زدنند

 

به تن عریانی،زرهی رفته ز سیماب اینجا

حسّ تسلیم،پس شاخه ی خشکی به کمین

دست یغمایی شب شمشیری

دیگرم هیچ نماندست به جام

کودکان را چه به عاشق شدن و مست شدن!!

همه سرگرمی من سردی گور

عطر نمناکی مرگ گشته آذین به تنم

وسعتم دانه ی خاک

آرزویم شده یک روزنه نور

اثری نیست از سنگ عقیق

به رکاب بدنم

 

                                                           سروده شده در۲۰/۲/۱۳۸۷

+ نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:26 بعد از ظهر به قلم عماد |


فال  میگیرد باز 

کولی خانه به دوش ذهنم!

در کف دستانم طرح باغی پیداست

باغی از جنس تن بابونه

و به داغی لب سیب و انار

طرحی از لبخندت

در پس بوته ی شمشاد به جاست

و نوایت در گوش

می کند مرغ دلم را مدهوش

بهمن از کوه سرازیر شدست

و سپندان همه دود

بر سرم تاج گلی،کف کفشم گلزار

دست در زلف کج مهتابم

این سبوی خالی

پر شد از حس حضور

          مست از عطر تو ام

 

فال خوبست و لبم خندان نیست!!

با خودم میگویم،این فقط یک فال است

 

    پابرهنه ام اینجا

باز هم دست حقیقت به نوازش نشتافت

من که میدانستم هیبت باد زمستانی هست

از پس پرده ی مطبخ،شنوم بوی سقوط

مادرم آنجا نیست

سفره ی شب پهن است

بعد هجران پرستو اینجا

من دگر در طلب صبح نخواهم خوابید

قلمم جا مانده

لابه لای شاخه ی خشک انگشتانم

و تنیدست به دور واژه

پیچک خواب کنون

                                                                                             سروده شده در۱۴/۲/۱۳۸۷

+ نوشته شده در پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:10 بعد از ظهر به قلم عماد |


انتخاب بهترین شریک برای زندگی

خیلی از شما به دنبال عشق حقیقی هستید.خیـلی هـای دیـگرتان هم فکر میکنید که عشق واقعی خود را پـیدا کـرده اید. امـا خیـلی هـا هم هستنـد کـه در رابـطه هایی به سر می برند که چندان برایشان خوب نیسـت اما فکر میکنند هر عشقی بهتر از بی عشق بودن است.

با خواندن این مقاله مطمئنا کمک شایانی به رابطه خود و عشقتان خواهید کرد.

Glitter Photos


ادامه نوشته

+ نوشته شده در دهم اردیبهشت 1387ساعت 1:0 قبل از ظهر به قلم عماد |


 

عکس تنهایی من

در پس جلد کتاب

باز هم نقش تورا می طلبد

تو به من گرمی بخش

با همان دستهای نرم و سبک

خستگی شغل من است

بیقراری تو کنون ابزارم

و همین کوردلان شبگون

     می ربایند ز من کاسه ی صبرم را!!

 

باز اشباعم کن

که اگر پر شوم از حسّ حضور

در ته این بنبست

خانه ای نیست دگر!

در کنار تیرک راهبند

    غم حلق آویز است

     و هوس تاب و تبش پاییز است

 

نوبت کاشتن پنجره هاست

جامه ای خواهم دوخت

پر ز پولک  پر ابر

خواهمم کرد به تن

تا تورا باز بخوانم،به سر سفره ی رنگ

و برقصانم باز

شعله مهر تورا در دل خویش

تو مرا گرم کنی

باز اشباع شوم

تا تنم بوی شقایق بدهد

تا که زنبیلم را،پر کنم از شن و ماسه پر برگ

    

      سبز سبزم امشب

گاه و بیگاه دلم بیدار است

کاسه ای از تو طلب خواهم کرد

که در آن صبر بریزم تا صبح

و در اثنای همین لحظه ناب

طرحی از ناز قدومت بکشم . .

                                                                    سروده شده در۳۰/۱/۱۳۸۷

 

                                

 

 

 

  

امروز روز وفات استاد شعرهای ناب نو،سهراب سپهریست.او که همواره الهام بخش اشعار من است.

این سروده ام را با تمام وجودم تقدیم میکنم به روان پاک و روح در آرامشش.

 

+ نوشته شده در یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:23 بعد از ظهر به قلم عماد |


Image and video hosting by TinyPic

 

آیا معشوق یا معشوقه شما روان پریش است؟؟!

اگر دیدید که طرف مقابلتان کم کم رگه هایی از پرخاش و عصبانیت بهتان نشان داد و متعجب بودید که آن شخصیت قابل ستایش روز اول کجا رفته است، احتمال این وجود دارد که با یک روان پریش آشنا شده باشید.

توصیه میکنم ادامه نوشته رو حتما بخونید<< 


ادامه نوشته

+ نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1387ساعت 1:10 قبل از ظهر به قلم عماد |


                    Image and video hosting by TinyPic 

همگان را خبر باید کرد

امروز روز افتتاحیه است!

در ورای افکارم

چهارراهی میکنم احداث

که کار ساخت آن به چند ثانیه است

چهارراهی که خودم من تنها

میکنم از آن عبور

     راهیست سوی گذشته

          راهی به سوی عشق

               راهی به سوی پلیدی

                     و راهی به سمت نور

 

دکمه ی F1 را،باز هم خواهم زد

عقل زندانی من،تازه آزاد شدست

در پس میله ی عشق

پر ز دانایی و هوش

پیر و فرسوده ی افکار شدست

من از او میپرسم

به کدامین جاده بایدم کرد سفر؟؟

 

سفری داشته ام ز گذشته تا حال

تکرار آنچه بوده ام جالب نیست

 

دیگر نمیرهم به ره عشق

راهی پر از سکوت

که تجربه ای بود بس گران

با آنهمه سقوط

 

گوشه چشمی کردم

به خیابان پلیدی!

این خیابان خاکیست

بودجه ای برای همواریش نیست

 

کمکم کن ای عقل!!

ای که کردست جفا در حقّت،این دل مغرورم

میکند نجوایش

در حلزونی گوشم غوغا

که برو! راهی شو

             نور را زمزمه کن

 

من کنون راهی راه نورم

خالی از مه و غبار

پرم از طرحهای اسلیمی

پر ز رنگین کمان و رنگ انگار

آه،افسوس که همراهی نیست

تا که شوید،از کاسه ی قلبم زنگار

و زداید ز وجودم غم بی همسفری . . .                   

                                                                                     سروده شده در ۱۹/۱/۱۳۸۷

+ نوشته شده در بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:11 بعد از ظهر به قلم عماد |


تاريک است

چشمانم چيزی که می نويسم میبیند

همين کافيست .

اين که کسی بخواند يا نه ديگر مهم نيست

پر از کلماتي عاصي‌ام

هر شب با خلاء یک روز

و هر روز به امید شب

وگاه هر شب در انتظار صبح

بازیچه ای شده ام در دست باد

و به هر جا که میبردم میروم

ورق مي‌خورم در دست‌هاش

 

در اتاق ذهنم آشفته بازاریست

حس میکنم هیچ چیز سر جایش نیست

عشق لب پنجره نشسته

احساس پشت در منتظر مانده

انتظار روی مبل لم داده

غم روی عقربه ثانیه شمار

شادی میکند؟!!

آتش شومینه ذهنم گر  گرفته

دیگر اشک هایم نیز حریفش نمیشوند

هر لحظه مچاله تر می شوم

آیا میشود در این هوا

نجوای خوشبختی سر داد؟!

کيست که نداند

در اين عمق سياه آب

جلبک ها هم تاب ماندن ندارند.

                                                              سروده شده در ۱۶/۱/۱۳۸۷

+ نوشته شده در هفدهم فروردین 1387ساعت 0:16 قبل از ظهر به قلم عماد |


بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دیر برود

بگو قطار بایستد
چه قدر آفتاب های نتابیده در راه است
چه قدر راه ناتمام در من به راه افتاده
من چه قدر ستاره از بر بودم و نمی دانستم
من چه قدر در رأس تماشای ماه بودم و نمی دانستم
حالا زمین به دورم می گردد
و چه قدر درخت تماشا می کنم
چه پنجره هایی که از زن پر است
چه کوچه هایی که از سلام خالی
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همین بین راه
از همین جای هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
از جاده های تنها
که مردان بسیاری را گم کرد
مردانی که در محرم ترین ساعات عشق گریستند
و صدایشان در هیچ قلبی نپیچید
می خواهم سوت بزنم ، بمانم

می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرم ترین ساعات ماه

کمی نزدیک تر به ماه
بمیرم

که مرگ را زایشی دگر است

بر توست که تولّدم را جشن بگیری

تو ای هم آواز من
زمانی که نسیمی وزیدن گیرد
و چهره ات را نوازش دهد
بدان که روح سرگردان مردیست خسته

پر از تنهایی و گریز

در تلاش هم صحبتی با تو
من در چهار فصل فصول با تو خواهم بود
اما زمان پیوند تو به من
فصل خزان خواهد بود
این را به خاطر بسپار!

بگو قطار راه بیفتد

دور دنیا را در 8 دقیقه نه 80 روز طی کردم

بگو قطار راه بیفتد

از ماه ترین ایستگاه زمین سوی ماه

که زمین خسته شده از سرکشیهایم

                                                                                      سروده شده در ۸/۱۲/۱۳۸۶

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در نهم اسفند 1386ساعت 2:9 قبل از ظهر به قلم عماد |


Image and video hosting by TinyPic

 بوسه و فواید جالب آن!!

اگر چشم مدخل روح باشد، آنوقت میتوان گفت که لب هم راهرو ذهن اسـت. مــا افکار خود را با یک لبخند انتقال می دهیم، عشق را در کلمـات می گنجانیم و علایق خود را با بوسه ابراز می نماییم. در یک بوسه مطالب عمیقی وجود دارد که بیان آن ها فرای لغات و کلمات است. . .


ادامه نوشته

+ نوشته شده در دوم اسفند 1386ساعت 1:5 قبل از ظهر به قلم عماد |


روزی از فصل بهار

در کنار تالاب

در همانجا که افقها پیداست

رفته بودم که سرایم شعری

تا که صیقل دهم این روح سیاه

در میان مرداب

ناگهان شاخه گلی در نظرم گشت پدید

که شده برگی پهن

جایی از بهر سجودش

مثل یک سجاده

آنهمه پاکی و عشق در وجودش

رنگ زیبا و کبودش

برد هوش از سر من!!!

که جلوتر آی ای مرد جوان

دوش در دوش نسیم

گوش جان رفت به سویش

گفتمش نامت چیست

که به زیبایی تو در اینجا هیچ مخلوقی نیست؟!!

نام او بود گل نیلوفر

آن گلی که در میان مرداب

در ستیز آنهمه ناپاکی

جلوه ای دیگر داشت

گفت اسرار مگویی با من

راز رشد خود را در میان مرداب

که چگونه با عشق میکند زندگی خود سپری

در چنین دورانی

که شدند انسانها     اکثرا تیره و تار

اکثرا ظلمانی

کاش بودیم همه مثل گل نیلوفر

به همان زیبایی به همان مهر و وفا

به همان یکرنگی دور از بغض و ریا

سروده شده در ۲۸/۱۱/۱۳۸۶

+ نوشته شده در بیست و نهم بهمن 1386ساعت 1:16 قبل از ظهر به قلم عماد |


چه به تنهایی جانم همدم
چه غریبم چه غریب ...
چه سزاوارترینم به سکوت
چه خموشم چه خموش ...
چه ملولم من از این خاطره های خسته
چه اسیرم چه اسیر
چه بهشتی در یاد و چه عمری بر باد
چه خزانم چه خزان

تو مگر یاد نداری
شب بارانی چشمان خمارم ازعشق
و زمین لرزه آن عصر دل انگیز بهار
و دریغی
که در آن اوج تماشا کردی
و خرامان رفتن
و ...
رفتن
همیشه رفتن .

دلتنگ خواهم ماند
همیشه
نه برای با تو بودن
برای
آمیزش عشق و طعم خوش لیمو
برای عاشقی هایم
برای
همه آن چیزهایی که ندیدی

روزگار غریبیست این روزها 

هزار افعی مرا در سینه مانده ست ،
دلم را ، سینه سینه ، کینه مانده ست .
گر آن تصویرهای شاد رفتند ،
غبار و زنگ با آیینه مانده ست .

اگر گوش کنی میشنوی

پچ پچ نزدیکان را که همه میگویند

خدایش بیامرزد آن پسرک شاد را . . .

سروده شده در ۹/۶/۱۳۸۶

+ نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر به قلم عماد |


همسر يا عشق قبلي خود را فراموش كنيد.

  جدايي هميشه غم انگيز و دردنـاك اسـت. پـس از يـك دوره سعي تلاش براي كنار زدن كدورتـها و مشـكلات،متاسفانه نتوانستيد به زندگي دركنار هم ادامه دهيد و سايه شوم جدايـي شمـا را از هـم دور كـرده اسـت.مي خواهيد رابطه اي جديد را شروع نموده و بتنهايي خود پايان دهيد. امـا خاطـرات و لـحـظـات با هـم بودن ذهن شما را مشغول كرده و نمي توانيد آنها را از يــادببريد. در اين قسـمت 10 روش بـراي فـرامـوش نمـودن همسر يا نامزد پيشين خود را خواهيد آموخت.


ادامه نوشته

+ نوشته شده در بیست و دوم بهمن 1386ساعت 3:49 بعد از ظهر به قلم عماد |


رویای زندگی

پلک هایم به نبض داغ زندگیِ خفته در لبهایش جمع شد

و لذت دنیا در رگهایم جان گرفت

و رفت تا لحظه حیات را در من زنده کند

و متولد شدم در آیینه نگاهش.

پر حرارت دست کشید روی پوست تبدارم

و مگر می شکست آیینه که بغضم بشکند!

انگشتش به اشاره از پیشانی لغزید تا گودی چانه

و بوسید که:
"روز دلنشین تست و هر چیز که عطری از تو را در خاطرم زنده کند مرا دوباره متولد می کند"

بغضم تکه شد.

مثل شیشه های رنگی روی نرمی شانه اش